تبليغاتX
سوگند نامه

سوگند نامه

من بد بودم اما، بدی نبودم

زن عشق مي كارد و كينه درو مي كند... ديه اش نصف ديه توست و مجازات زنايش با تو برابر...   مي تواند تنها يك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستي ....    براي ازدواجش ــ در هر سني ـ اجازه ولي لازم است و تو هر زماني بخواهي به لطف قانونگذار ميتواني ازدواج كني ...   در محبسي به نام بكارت زنداني است و تو ...  او كتك مي خورد و تو محاكمه نمي شوي ...          او مي زايد و تو براي فرزندش نام انتخاب مي كني...او درد مي كشد و تو نگراني كه كودك دختر نباشد ....   او بي خوابي مي كشد و تو خواب حوريان بهشتي را مي بيني ...               او مادر مي شود و همه جا مي پرسند   نام   پدر .....
+ نوشته شده در  دوم خرداد 1389ساعت 16:41  توسط سوگند  | 

عشق

حاصل عشق  مترسک با کلاغ

مرگ آن مزرعه بود....

+ نوشته شده در  سی ام اردیبهشت 1389ساعت 12:30  توسط سوگند  | 

چند روزی میشه که دوباره شروع به خوندن خبر کردم ...خیلی وقت بود که این کار رو کنار گذاشته بودم و اصلا از دور و برم خبر نداشتم ...

ولی ای کاش که بر نگشته بودم و قتی آدم میره تو سایت ها مختلف و خبر های عجیب غریب و میبینه واقعا شوک میشه ..

من که با خوندن این خبر ها همش به خودم میگم من کجا زندگی می کنم...نمی دونم واقعا چرا باید بود؟؟

+ نوشته شده در  سی ام اردیبهشت 1389ساعت 12:27  توسط سوگند  | 

خداوندا از تو می خواهم که من را از این سردرگمی نجات دهی و کمکم کنی...

+ نوشته شده در  سی ام اردیبهشت 1389ساعت 12:23  توسط سوگند  | 

می دانستند دندان برای تبسم نیز هست و تنها بردریدند.

چه مایه نفرت لازم است تا بر این دوزخ نابکاری بشوییم....

+ نوشته شده در  بیست و پنجم اردیبهشت 1389ساعت 18:25  توسط سوگند  | 

دیروز,امروز و فردا

امروز همان دیروزی است که فراموش کردیم و همان فردایی است که دنبالش بودیم

+ نوشته شده در  بیست و دوم اردیبهشت 1389ساعت 21:41  توسط سوگند  | 

شریعتی

 

اگر نمی توانی فریاد بزنی

پس ناله مکن

سال ها نالیدن به کجا انجامید

تو زاده شده ای تا شاهد مرگ آرزوهای خود باشی...

+ نوشته شده در  هفدهم اردیبهشت 1389ساعت 17:34  توسط سوگند  | 

ناشناس

روحم را می آزارد تشویش تقویم هایی که سال ها ناشیانه ورق زدم ..

و اکنون خسته و خاموش از هر آغازی می هراسم...

از همراهی تو نیز

...که تن پوش عشق بر بال های نحیف سنگینی می کند

اما خوب می دانم،

که هنوز دست و دلم برای دوباره دوست داشتن تو می لرزد

+ نوشته شده در  هفدهم اردیبهشت 1389ساعت 17:22  توسط سوگند  | 

تحصنات

بذار با خاطراتی که دارم شرع کنم.

منم مثل اینجانب سمپادی بودم البته چیزی که می خوام بگم ربطی به سمپادی بودن نداره.

شایدم داره و من نمی دونم ...؟؟؟

باید خدمتتون عرض کنم که بنده با تحصن پیوندی دیرینه دارم. از زمانی که وارد راهنمایی شدم تجمعات وتحصنات در زندگانی من جوونه زد. یادمه تو دوره دبیرستان برا جابجا شدن کلاس ها تحصن می کردیم، بزرگتر که شدیم و رفتیم سوم دبیرستان برا تغییر دبیر جبرو احتمال تحضن کردیم، تو دانشگاه دوره لیسانس برای تغییر رئیس دانشگاه 11روز تحصن کردیم و آخر سر هم تو دوره ارشد برا تغییر نتیحه آرا دست به تحصن زدیم که البته این تحصن بر عکس دو تحصن دیگه آروم پیش نرفت...

ولی متاسفانه باید بگم که تو هیچ کدوم از این تحصن ها به نتیجه دلخواه دست نیافتیم... و هیچ کجا حقمون رو به ما ندادن..

علت تحصنات:

راهنمایی:

یادمه سال اولی که وارد سمپاد شدیم، بچه های سال چهارم دبیرستان یه نبیری داشتن به نام آقای صدیق که ایشون زانو درد داشتن.کلاس ها بچه های دبیرستان طبقه بالا بود و ما که کوچمولوتر بودیم طبقه پایین بودیم.همیشه وقتی که آقای صدیق با بچه ها کلاس داشت ما چون سال اولی بودیم و زورشون به ما می رسید، باید اسباب اثاثیه رو کول می کردیم و کوچ می کردیم بالا. ما شکایت می کردیم که چرا اصلا کلاس رو به طور کل عوض نمی کنن تا هم ما و هم اونا راحت تر باشیم... اما مسئولان مدرسه قبول نمی کردن...

ما هم تصمیم به تحصن گرفتیم ...

البته یادم نمی آد که نتیجه چه شد؟؟؟

ما هیج وقت هم نففهمیدیم دلیل نپذیرفتنشون چی بود؟؟؟؟؟؟

دبیرستان:

در مورد دبیر جبر بگم که ایشون یادشون رفته بود که وارد چه مدرسه ای شدن، برای ارائه درس به ما هر مطلبی رو چند بار که تکرار می کردن هیچی، تازه اول هر جلسه هم که میومدن قضیه استدلال استقرایی و چشم آبی های روستا رو برامون تعریف می کردن فک کنم بنده خدا فراموش کرده بودن که جلسه قبلی به طور مفصل در این باره گفتن.وقتی ما اعتراض می کردیم به شیوه تدریس ایشون مدیرمون می گفت ایشون تو فلان محله و فلان دبیرستان سال گذشته 95% قبولی دادن... ؟؟؟

چه استدلال جالبی برای نگهداری یک دبیر....

ما هم یه روز پنج شنبه که جبر داشتیم تصمیم گرفتیم که سر کلاس نریم... واین کارو کردیم و رفتیم پشت کلاس ها تو حیاط نشستیم...و هر په مجبورمون کردن و تهدید که بر گردیم سر کلاس این کار رو نکردیم...خبر این کار ما به اداره کل آموزش پرورش کل رسید با استعفای مدیر مدرسمون اما اون آقایون مدیر بالا با توجه به این نکته که اگه حرف ما رو گوش بدن و ما موفق بشیم پر رو می شیم نه گذاشتن مدیرمون استعفا بده و نه معلممون رو عوض کردن...

البته خدا رو شکر من المپیاد فیزیک مرحله اول قبول شدم و کلاس هایی که می ذاشتن برا مرحله دوم با کلاس جبر تداخل داشت و من تنها تونستم سه جلسه از کلاس رو در خدمت جناب جر واحتمال باشم...

دانشگاه (لیسانس):

تعریف این واقعه به علت طولانی بودن و اتفاقات حاشیه ای  زیادی که در بر دارد به بعد موکول می شود..

دانشگاه (ارشد):

من اصلا در این مورد حرفی نمی زنم فقط می تونید اون چیزایی رو که به چشم خودتون دیدید رو اونوطور که دوس دارید بازسازی کنید...   

+ نوشته شده در  هفدهم اردیبهشت 1389ساعت 17:20  توسط سوگند  | 

باز هم این جرات رو هنوز در خودم نمی بینم که نوشته های خودم رو بذارم تو وبلاگم...

یکی به کمکم بشتابد

لطفا

+ نوشته شده در  شانزدهم اردیبهشت 1389ساعت 22:48  توسط سوگند  |